حکایت
موشی در خانه ي صاحب مزرعه اي تله موشی دید،به مرغ وگوسفند وگاو خبرداد،همه گفتند تله موش مشكل توست ، به ما ربطی نداره، ماري درتله افتاد و زن مزرعه دار را گزید، ازمرغ برایش سوب درست كردند،گوسفندرا براي عیادت كنندگان سربریدند،گاو را براي مراسم ترحیم كشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوارنگاه میكرد وبه مشكلی كه به دیگران ربط نداشت فكرمیكرد...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 13:2 توسط حسن نامور
|
درسرگریستنی دارم دراز ؛ ندانم که از حسرت گریم یا از ناز؛ گریستن از حسرت بهره’ یتیم و